تبليغاتX
یا این- یا آن

یا این- یا آن

پاره ای از زندگی

ناله را که دیگر نمی شود نوشت

۱. می خواستم وبلاگ را بفرستم روی هوا. این اواخر، زندگی باز داشت رویه ی کثیفش را نشانم می داد. احساس بدی داشتم. جایی ایستاده بودم در میان طوفانی سهمگین و فقط داشتم گریه می کردم. کاری نمی توانستم بکنم جز گریه کردن. زندگی ام باز در سراشیبی افتاده بود. احساس عجز بدی داشتم. در چنین شرایطی چه می توانستم بنویسم؟ گریه را که دیگر نمی شود نوشت؛ می شود؟

۲. وبلاگ نویسی با نام واقعی کار راحتی نیست. اگر قرار بود آدم با نام واقعی به کسانی فحش بدهد و رویش می شد یا زورش می رسید، می رفت جلو و فحش شان  می داد. وبلاگ را شاید برای این هم ساخته اند که اگر  زورت نمی رسد یا رویت نمی شود به کسی یا کسانی فحاشی کنی، عقده هایت را بی نام و نشان روی صفحه ی وُرد بریزی. وقتی با اسم واقعی می نویسی دیگر دچار خودسانسوری می شوی؛ نه خاطراتت  را می توانی بنویسی نه فحش هایت را ردیف کنی نه از احساسات پنهانی بنویسی که گاهی برایت آشکار می شود. خُب، اگر قرار نباشد این ها را بنویسی، پس دیگر وبلاگ برای چه؟ حرف های معمولی را که همه جا می شود گفت! اما اگر بی نام و نشان بنویسی چه؟ هیچ! احتمالاً هرگز جدی گرفته نمی شوی. دلیل اش هم واضح است: وقتی جرأت ابراز وجود نداری، لطفاً زِر هم نزن!

۳. راجع به دوست و فامیل و آشنا و خودت که نمی توانی بنویسی، راجع به مملکت درِ پیتِ به باد رفته ات چی؟ این یکی که دیگر تکلیفش معلوم است!

۴. نوشته های خوب در اینترنت کم نیست. چه لذتی دارد که وقت دیگران را بگیری وقتی می شود آن ها بروند و چیزهای دیگری بخوانند که بیشتر به درد شان می خورد؟

۵. این وبلاگ فعلاً به روز نمی شود. دوست دارم بیشتر فکر کنم. ممکن است سعی کنم وبلاگ نویسیِ بی نام و نشان را تجربه کنم. اگر این کار را کردم و دیدم به دردم نمی خورَد، برمی گردم همین جا. بالاخره نمی شود که اصلاً ننوشت؛ می شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:26  توسط امیرحسین  | 

تذکار

طرح دعوای انقلاب فرهنگی، آن هم در این شرایط، نه به صلاح است نه گرهی از مشکلات باز می کند. محض اطلاع و برای آنکه حقیقتی تحریف نشود و نیز آقای محمد ملکی بیش از این ژست آزادی خواهی و دفاع از دانشگاه نگیرد، لازم است به کتابی اشاره کنم که حدوداً سه سال پیش از کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران گرفتم و لابد هنوز هم در آنجا قابل دسترسی است. کتاب، دانشگاه تهران و جای پای امپریالیسم نام دارد و در واقع جزوه ای است از آقای محمد ملکی در سال ۱۳۵۹. محتوای آن، پاسخ به سخنان خطیب جمعه، سیدعلی خامنه ای و دفاع از مواضع انقلابی است. ملکی در این جزوه در موارد متعددی صدور حکم اخراج دکتر حسین نصر و دیگر دانشگاهیانِ وابسته به رژیم سابق را از افتخارات شخصی اش شمرده و حسابی به آن گونه اقدام های انقلابی اش مبتهج است.

تاریخ را با مستندات باید به عرصه ی آزمون برد. چنین برچسب های اتهام آمیز کلی و مبهمی، به هزار زور و ضرب هم بر پیشانی دکتر سروش نمی چسبد؛ حتی با ژست مبارزاتی و ضد رژیم گرفتن! این اداها بیشتر به کار مرید جمع کردن می آید نه کشف واقعیت.    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 14:53  توسط امیرحسین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:30  توسط امیرحسین  | 

گاهی لازم است «خداوند» را «رب» یا «پدر آسمانی» بنامم ولی هرگز نباید او را «خدا» خطاب کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:39  توسط امیرحسین  | 

بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

 

یادداشت اخیر راجع به فیلم برداری از کلاس درس دکتر حداد عادل و پخش تصاویر آن از تلویزیون دولتی را که می نوشتم، می دانستم که خبرها از غیب خواهد رسید. جناب دکتر هفته ی پیش اشاره کردند که « من خودم با این کار موافق نبودم ولی گفتم چون روز معلم است عیبی ندارد. بیایند و نشان دهند که رییس مجلس هم معلم است ... بعداً شنیدم یکی از دوستان که روشنفکرتر از ما است در وبلاگ یا سایتی چیزهایی نوشته. به هرحال توقع ما چیز دیگری است و برای ما حساب عقل و دل جدا است».

 من مشکل شخصی ای با دکتر حداد ندارم. چهار سال در مدرسه اش درس خواندم و هر چهار سال هم هزینه ی تحصیل ام را دادم. می خواستند سال آخر پول بیشتری بگیرند. خوشحالم که مادری دارم که «ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است». گفته بود «بیش از این ندارم و می برمش مدرسه ی دیگری». آن ها دویده بودند که «نه! باز هم بیایید». سال سوم هم که بودم شنیدم که می خواسته اند اخراجم کنند. چرایش را نمی دانم. خودشان می دانند. نه مانند دو- سوم دانش آموزان آنجا اهل دود و دم بودم نه زبان پرخاش به کسی گشوده بودم. مشکل درسی هم که در کار نبود. مشکل، هرچه بود، نوعی تفتیش عقاید و این حرف ها بود. خلاصه، خیلی هم راحت در آن مدرسه درس نمی خواندم که منتِ کسی اکنون بر سرم باشد. گرچه سلام-علیکی با خودِ دکتر و دوستی ای با فرزندش که معلم ما بود داشتم و دارم. از هر دوی آن ها هم چیزهایی آموختم به این جهت احترامشان هم می گذارم و الطافشان را قدر می دانم.

با این حال احترام زیادی هم به کسی نمی گذارم. به این معنا است که اتفاقاً حساب عقل و دل یکی است. وقتی به یاد می آورم که در آن مدرسه چه تحقیرها و توهین ها به دکتر حاجی بابایی عزیز روا داشتند و با کسانی چون کوشای عزیز چگونه تا کردند و چگونه در آن مدرسه دانش آموزان را به خودی-غیرخودی تقسیم می کردند؛ وقتی به یاد می آورم که معلمی با سابقه ای به مراتب انقلابی تر از حداد عادل در این کشور محکوم به اعدام شد اما جیکشان که درنیامد هیچ، تأیید هم کردند؛ وقتی به یاد می آورم که ماندگارترین چهره های فرهنگ و ادب را به صلابه کشیدند در حکومتی که چهره های ماندگارش آن هایند که می دانید؛ وقتی اخراج و بازنشستگی بهترین استادان (گل سرسبدشان: دکتر محمد مجتهد شبستری) را با تأیید مقام های بالارتبه ی حکومت می بینم و یادم می آید که جایی خوانده بودم زنده یاد دکتر علی اکبر سیاسی در پاسخ رییس ساواک که گفته بود اعلی حضرت خواستار اخراج آن یازده استاد دانشگاه شده اند، فریاد زده بود که دانشگاه مستقل است و اگر دستم را هم بشکنید من حکم اخراج این یازده استاد را امضا نمی کنم؛ وقتی می شنوم که رییس فرهنگیِ مجلس مدام دارد از ضرورت کنترل کتاب ها و نشریات سخن می گوید؛ وقتی معلم را از سر کلاس با دستبند بیرون می کشند و خبرش را مخفی می کنند؛ باری، این ها را که می بینم و می شنوم این دیگر چه توقعی است که «حساب عقل و دل جدا است»؟ یعنی می گویید دورویی کنیم؟ مگر شخصیت آدمیزاد را می شود چند تکه کرد؟  به عقل کسی را محکوم کنید و به دل دوستش بدارید؟ یعنی دل این قدر لاابالی است؟!

در حکومت ما علم بی معنا است. آشکارا گفتند «محور علم در ج. ا "اقتدار" است». طبیعی است که عالمانی که گرد اقتدار نچرخند نه عالم اند نه علمشان به کار کسی می آید؛ ای بسا وجودشان مضر هم باشد. تنها کسانی عالم و معلم به شمار می آیند که به کار اقتدارگرایی هم بیایند. بی جهت نیست که در گزینش ها چنان سوالاتی می پرسند که در یادداشت قبلی نوشتم. جناب دکتر! عقل و دل با هم می گویند که باید از چنگ پیوند خطرناک علم و اقتدار گریخت.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط امیرحسین  | 

یک روز در گزینش وزارتخانه ی [...]

 

-          نظام و ولایت فقیه و رهبری را قبول داری؟ چه قدر؟ قلباْ قبول داری؟

-          ولایت فقیه خوب است؟

-          نظرت راجع به قانون اساسی چیست؟ چه انتقادی به قانون اساسی داری؟

-          مادرت نظام و ولایت فقیه و رهبری را قبول دارد؟ چه قدر؟ قلباْ قبول دارد؟

-          محله ی قدیم تان از نظر مذهبی بهتر است یا محله ی جدید؟

-          دانشگاه از نظر مذهبی و سیاسی چه وضعی دارد؟

-          اصول گرایان چه کسانی اند؟

-          انجمن حجتیه می دانی که چیست؟

-          28 صفر چه روزی است؟

-          14 خرداد چه روزی است؟

-          «یوم المبیت» چیست؟

-          «لیله القدر» چیست؟ چرا مهم است؟

-          راهپیمایی می روی؟

-          نماز جمعه می روی؟

-          «استحاله» یعنی چه؟

-          ارکان اصلی و فرعی نماز چندتا هستند؟ نگو چه هستند! بگو چندتا هستند!

-          چند نوع نماز واجب داریم؟... مگر نماز نمی خوانی؟!

-          نماز آیات چه جوری خوانده می شود؟... مگر رساله نخوانده ای تا به حال؟!

-          تا به حال با دوستی یا کسی به علت مسائل غیراخلاقی، قطع رابطه کرده ای؟

-     «غسل جنابت» چگونه است؟

-          چه کتاب هایی می خوانی؟

-     «مالک یوم الدین» یعنی چه؟

-          چند نوع «شناخت خدا» داریم؟

-          «واجب الوجود» چیست؟

-          «حدیث ثقلین» چیست؟

-          «شرک خفی» چیست؟

-          «سقیفه ی بنی ساعده» چیست؟

-          موضوع روز چیست؟

-          عضو کدام گروه ها یا احزاب بوده ای یا هستی؟... چرا عضو بسیج نیستی؟

-          حمد و سوره را بخوان!... با ادای مخارج حروف بخوان!

.

.

.

پی نوشت1: شغل درخواستی: کارشناس آموزش

پی نوشت2: دریغ از یک سوال علمی!

پی نوشت3: خاک بر سر مملکت!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:50  توسط امیرحسین  | 

چهره ی ماندگار روی آنتن!

ظاهراً چهارشنبه شب رفته بودیم روی آنتن! ماجرا این بود که دو هفته پیش، اصحاب "رسانه ی ملی" پیش از ما آمده بودند سر کلاس حضرت دکتر حداد عادل(کلاس که چه عرض کنم؟! ما شرف یاب می شویم در محل دانشنامه ی جهان اسلام و "معلم" آنجا جلوس می فرمایند)؛ که ایشان هم معلم نمونه ای هستند و هم شاگرد استاد مطهری بوده اند. من که دیدم بساط دوربین و ... برپاست گفتم از کلاس بیرون می روم که تصویرم در رسانه ی کذا پخش نشود. مجری که از همان بامزه های 20:30 و این حرف ها بود، دست بر قضا اول آمد سراغ ما که «می خواهیم با شما درمورد کلاس و فضایل آقای دکتر و ... مصاحبه کنیم». بلند شدم و گفتم: شرمنده! من علاقه ای ندارم تصویرم از تلویزیون دولتی پخش شود و آمدم بیرون. چند نفری هم بلند شدند و خُب البته همیشه کسانی هم هستند که در مداحی پیشقدم شوند. به منشی مخصوص که می گفت «چرا آمدید بیرون؟» و «این ها برای روز معلم آمده اند»، گفتم معلم، چوب و چماق و داغ و درفش می خواهد نه روزی به افتخار! سرش را انداخت پایین و رفت.

 بعد دیدم که نه! فیلم برداری شاملِ کل کلاس می شود چون با بیرون رفتن ما چند نفر، آنجا به همه چیز می ماند جز کلاس؛ سه-چهار نفر بیشتر نمانده بودند و آن ها بالاخره می خواستند فیلمی از "کلاس درس" تهیه کنند. چون به غیبت هایم احتیاج داشتم مجبور شدم پس از آن مصاحبه های کذایی برگردم که حداقل از کلاس بهره ببرم! ریاست مجلس هم البته گفتند که «فلانی! این قدر قر و اطوار نیا و بگذار کارشان را بکنند»]علی بن ابی طالب: بر دهان و سر و روی مداحان خاک بپاشید[. این بود که بالاخره سیمای ما در سیمای دولتی ظاهر شد.

 سال 1374 انصار حزب الله ریختند به دانشکده ی فنی و دانشجویان انجمن را کتک زدند و سخنرانی سروش را قطع کردند و یقه اش را دریدند و با صندلی به سر و رویش کوبیدند. قبل از آن، دار آورده بودند جلوی پلی تکنیک که سروش را که از «انتظارات دانشگاه از حوزه» گفته بود، بر دار کنند. غیر از تأییدات مکرر خطیبان جمعه و ]...[ و ]...[، انصار در جلسه ی هفتگی از غلامعلی حداد عادل به عنوان "ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی" دعوت کرد که سخنانی براند. ایشان هم رفت به آنجا و «خسته نباشید»ی گفت و ضمناً مرحوم شریعتی را هم مورد ملاطفت قرار داد!

 سروش در رازدانی و روشنفکری و دینداری پاسخ هایی به حداد "عادل" داده است که بسیار خواندنی است. حداقل چشم ما را باز می کند تا این قدر فراموشکار نباشیم. می گوید او را آوردند تا هم صدای «مناظره طلبی» را بلند کنند هم رنگ علم طلبی را غلیظ تر سازند. باری،

چون داد عادلان به جهان در بقانکرد                                       بی داد ظالمان شما نیز بگذرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:53  توسط امیرحسین  | 

سرود قبلی جمهوری اسلامی را یادتان می آید؟ همان که این گونه آغاز می شد:

« شد جمهوریِ اسلامی به پا...»

این فیلم را که دیدم یادش افتادم:« شد جمهوریِ اسلامی به پا...»!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:31  توسط امیرحسین  | 

همیشه استاد

دکتر محسن جهانگیری

استاد فلسفه و عرفان- دانشگاه تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:57  توسط امیرحسین  | 

احساس می کنم ممکن است دوباره وارد یک گروه دوستی بشوم. حضور در یک گروه دوستی می تواند اتفاق خوبی باشد اما من از احساس فعلی ام راضی نیستم. چند سالی هست که واقعاْ در هیچ گروه دوستی منسجمی حضور ندارم. پیش از آن، تجربه ی این گونه گروه ها را کم و بیش داشته ام اما هرچه فکر می کنم می بینم که نوعی نارضایتی از این تجربه ها همیشه با من هست. من اصولاْ برخلاف ظاهر تاحدودی شادمانم، درون گرا هستم. وقتی به علت اصلی نارضایتی ام از گروه های دوستی فکر می کنم، احساسم این است که درون گراییِ ذاتیِ من، با تعدد دوستان در قالب یک گروه نمی خواند و این همان علت اصلی است. در چنان اوضاعی مدام دارم به درون و بیرون خودم کشیده می شوم و این واقعاْ آزاردهنده است. دوستی های یکی-دو نفره برایم جذابیت بیشتری دارند. در سال های اخیر دریافته ام که صبر و طاقت من برای ادامه ی حضور در گروه های دوستی زیاد نیست و شاید بهتر است برای ناراحت نکردن خودم و دیگران این نوع دوستی ها را پی نگیرم. به همین علت است که در هفته های اخیر کشاکشی در درونم برقرار است و به این لحاظ آرامشِ چندساله ام را تا حدی از کف داده ام. چندسالی هست که دل خوش کرده ام به روابط متعارف با کثیری از کسانی که می توان «دوست» نامیدشان. در این مدت سعی ام ناخودآگاه یا خودآگاه این بوده که عواطفم را متمرکزتر کنم. البته که کاملاْ موفق نبوده ام اما باری، تلاشم این بوده است. با این حال وقتی به تعارضات درونیِ اخیرم فکر می کنم درمی یابم که هنوز هم از آینده می ترسم.... باید بیشتر مراقب باشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:47  توسط امیرحسین  | 

اگر پیتر سینگر (فیلسوف و مدافع برجسته ی حقوق حیوانات) مرا می شناخت کلی قربون صدقه ام می رفت: نه به گوشت تمایلی دارم، نه به مرغ، نه به ماهی. اهل سبزی خوردن و ... هم نیستم. از همه ی این ها جز به قدر ضرورت نمی خورم و اصولاْ غذای محبوبم اقسام پلو و ماست است. آن هم به شیوه ی تاحدودی بی ادبانه ی ریختنِ ماست در  گوشه ای از بشقاب و صرف آن همراه با غذا!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:59  توسط امیرحسین  | 

چی خوانده ام؟

مدیر مدرسه، جلال آل احمد، انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم: خردادماه ۱۳۵۰، ۱۳۴صفحه، ۶۵ریال

از آل احمد فقط خسی در میقات اش را زمانی خواندم که دوم دبیرستان بودم. چند روز پیش مدیر مدرسه را خواندم. در اینترنت هم متن کامل اش در دسترس است. خواندنش بیش از دو ساعت وقت نمی گیرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 17:38  توسط امیرحسین  | 

بخوانیم و بخندیم!

غلامرضا اعوانی نیز که « بازنگری در نوشتن تاریخ فلسفه» را به عنوان موضوع سخنرانی خود انتخاب کرده بود، طی سخنانی با رد تاریخ نگاری فلسفیِ هگل گفت:« درست برعکس هگل که شرق را فاقد فلسفه می دانست، افلاطون اعتقاد داشت که شرق هم دارای فلسفه است و یونانیان را صاحبان اصلی فلسفه نمی دانست.» اعوانی پس از این ایران را خاستگاه فلسفه نامید و آغاز حکمت را نیز نه از یونان که از حضرت آدم دانست.

مدرسه،ش۵، بهمن ۱۳۸۵، ص۸۰ 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 19:4  توسط امیرحسین  | 

دلم می خواهد کی یر کگور باشم: در جوانی، پیری هفتاد- هشتاد ساله را بمانم که عصازنان به آرامی سخن می گوید و گستره ی وجود را با گام های سریع و پیاپی نمی پیماید؛ هر قدمش غرق شدن در وجود است. گوش هایش سنگین است و راحت تر می تواند سروشِ سکوتِ پر از رازِ هستی را بشنود؛ بی هیچ مزاحمی. با هر نگاهش شتکی از استفراغ هستی و اسرار ملکوت را می پاشد بر جوانی که به تندی از کنارش می گذرد؛ گو اینکه جوانک دقیقه ای بعد در سیاهی فرو رود. یا نه! دلم می خواهد اگر نه کی یرکگور، دست کم آن جوان شر و پر نخوت جای خالی سلوچ دولت آبادی باشم. چه هیبتی داشت تجربه ی ترس وقتی به سراغ اش آمد! دلم می خواهد بیرق مرگ در پشتم چون سایه ای مهیب روان باشد؛ خود را در سیاه چاله ی هستی بیابم و آن لحظه ی یگانه مرا دربربگیرد: مرگ! و البته نَمی رم! مثل آن جوانک مرگ را فروبلعم و دم به دم آن را این طرف و آن طرف ببرم و با خودم حمل اش کنم. پسرک مار را که دید، چنان با مرگ درآمیخت که - یادتان هست؟ - دیگر نه می گفت و نه می شنید و نه می خفت. زندگی بی چنین تجربه ای چیست جز مُردگی؟ لب مرز قرار می گیری و دل خوش می کنی به اضطرابی که در آستانه ی پرت شدن از بامی بلند، بلندتر از هر بامی قرارت می دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:11  توسط امیرحسین  | 

يادي از آيت الله معرفت

اینکه نوگرایان دینی از سال ها پیش به ما می گفتند قرآن در زندگی خواص و عوامِ مسلمانان مورد بی توجهی قرار گرفته و «بازگشت به قرآن» را شعارشان قرار می دادند، بی وجه نبوده است. همین شرایط کنونی را در نظر بگیرید! سی سال است که یک حکومت اسلامی در کشور ما برقرار شده اما نه شخصیت پیامبر در این حکومت حقیقتاْ جایی دارد نه فرآورده ی تجربیات او که در قرآن متجلی شده. زمانی شنیدم که حسنین هیکل، روزنامه نگار مصری گفته بوده که انقلاب ایران پس از اندک زمانی از گستره ی جهانی افتاد و تبدیل شد به یک قیامِ شیعیِ محض. به گمان من او در این سخن به بیراهه نرفته. به حرف های اخیر در مورد وحدت شیعه و سنی اعتنا نکنید. به عمق بدگمانی یا تنفر درونی آنانی که امروز و در این شرایطِ سختی دم از وحدت می زنند، از هر مسلمانِ غیر "شیعه ی دوازده امامیِ معتقد آيت الله محمدهادي معرفتبه ولایت فقیه" توجه کنید. باری، نوگرایان می گفتند احادیث در میان ما به مرور بر قرآن رجحان یافته اند به خصوص آنکه بسیار بیش از قرآن به کارِ ساختن دنیا می آیند و این ناخودآگاه آن ها را در چشم ما عزیزتر کرده است.

این ها را گفتم که یادی کنم از مرحوم آیت الله معرفت. قطعاْ اگر یک فقیهِ صرف از دنیا برود بسیار بیشتر از او می شنوید تا کسی که عمری را برای قرآن پژوهی گذاشته باشد. مرحوم معرفت را من با چند مقاله ی قرآنی می شناختم و متأسفانه بیش از این او را نمی شناسم ولی همین توجه اش به قرآن در این زمانه برایم قابل توجه است. قرآن پژوهیِ او البته به نظرم چندان از روش های سنتیِ مواجهه با قرآن فاصله نگرفته اما به هرحال او عالمانه و مؤدبانه کار می کرد و حداقل من نشنیده ام که خصمانه به نواندیشان حمله کرده باشد. اینکه آدمی شخصیت و آثار علمیِ دیگران را محترم بشمارد به هم فکر بودن/نبودن با آنان بازنمی گردد. به این منوط است که آن دیگران هم شخصیت انسان ها را فارغ از آراء تحقیقی شان محترم بدانند. گمان من این است که مرحوم آقاي معرفت شخصیتی داشت که به زینت بسیاری از تعالیم اخلاقیِ قرآن آراسته بود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:39  توسط امیرحسین  | 

رندیم و نظرباز!

اسفندیار رحیم مشاییاخیراْ فیلمی از حضور اسفندیار رحیم مشایی در مجلسی در ترکیه که برخی زنان در آن می رقصیده اند در اینترنت پخش شده است. من این فیلم را ندیده ام و فقط یکی-دو تصویر از آن را به طور اتفاقی مشاهده کرده ام. از نظر من رقصیدن عیبی که ندارد هیچ، در سلامت جسمی و روحی افراد، به خصوص زنان، نقش موثری دارد. با این حال، این تصاویر و اخبار اولاْ مرا به یاد فیلم کنفرانس برلین انداخت و به ویژه آن صحنه پیش چشمم آمد که رقصیدن یک زن در گوشه ای از سالن را برای مختل کردنِ برنامه، هم زمان کرده بودند با چرخش سرِ حمیدرضا جلایی پور که شاید هیز بودن اصلاح طلبان را در چشم مردمِ غیور و مسلمان ایران آورند. اما این بار معاون حضرتِ مشایی گفته است که ما به اقتضای کار فرهنگی مان باید با این جور مسائل کنار بیاییم.

باری، این ها که گفتم یک یادآوری بود. من حتی مشایی را آن وقت که آن حرف های کذایی را راجع به حجاب زده بود و بعد سعی کرد قضیه را ماست مالی کند، نشناختم. شناخت من از او مربوط می شود به اولین جشن رونمایی کتاب که به کشف المحجوب اختصاص داشت. او در آن مراسم سخنرانی کرد و چیزهایی در مورد آخرالزمان و اینکه "ما با «عشق» می توانیم غرب را به زانو درآوریم" و ... گفت. من آنجا فهمیدم که چه آدم بامزه ای مسئول امور فرهنگیِ شهر تهران شده است. بعد باز هم شنیدم که با پولِ سازمان فرهنگی-هنری شهرداری تهران، ساختمانی برای مرکزی پژوهشی(!) درباره ی مهدویت در قم ساخته است و بعدها هم شنیدم که بودجه ی یک سالِ این سازمان را در سه ماهه ی اولِ سالِ ۱۳۸۴(سال انتخابات ریاست جمهوری) خرج کرده است. خُب، ثمرات کارهای او هنوز در آن سازمان کذایی هست. کسانی در آنجا به عنوان مدیر و سرپرست کار می کردند و می کنند که هم سنِ من اند ولی هنوز دو سوم از واحدهای دوران لیسانس خود را هم نگذرانده اند. این البته لابد "چرخش نخبگان" است ولی شما می توانید درک کنید که طرح های فرهنگی این ها و اصولاْ درکشان از چیزی به نام «فرهنگ» چه می تواند باشد.

مشایی حالا رییس سازمان میراث فرهنگی شده. از این آدم چه توقعی دارید؟ برای او "حسین رضازاده، سوژه ی گردشگری است" و وقتی یک مشت ابله دیوارهای تخت جمشید را دیوار خانه شان می پندارند و خرابش می کنند، دم برنمی آورد. خیلی نباید او را اذیت کرد. به هرحال هرچه باشد سابقه ی او در دوران قبل از انقلاب معلوم است. خودش گفت که من قبل از انقلاب قاری قرآن بوده ام( چه خدماتی کرده از طریقِ این قرائت! با چنین سابقه ای بعید می دانم عزت الله سحابی و بهزاد نبوی دیگر بتوانند از مبارزاتشان حرفی به میان آورند!). باری، خیلی نباید سر به سرِ این جور آدم ها گذاشت. هم خیلی خطرناک اند هم خُب...« نرود میخ آهنین در سنگ»! 

من هیچ گاه نمی خواستم درباره ی مسائل مربوط به دولت کریمه ی نهم فکر کنم یا حرف بزنم یا بنویسم. به نظرم بیشتر به یک شوخیِ دردناک می مانَد! این ها هم از دهانم پرید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:13  توسط امیرحسین  | 

چی خوانده ام؟

دریای ایمان، دان کیوپیت، ترجمه ی حسن کامشاد، طرح نو، چاپ اول: ۱۳۷۶، ۲۰۰۰ تومان

نام دریای ایمان را اولین بار از زبان بهترین معلم دوران تحصیل، جناب دکتر حاجی بابایی شنیدم که می گفت کتابی است که دکتر حداد در کلاسِ درس، روی دست بلند کرده و گفته که با چه مجوزی این کتاب ها که علناً مطالب کفرآمیز تعلیم می دهند، در این مملکت چاپ می شود و بعد هم به حسین پایا به خاطر نشر کتاب اعتراض کرده است. همان موقع (سال ۱۳۷۹) این کتاب را همراهِ کتاب جوان مسلمان و دنیای متجدد خریدم که فریدالدین حداد به من معرفی اش کرده بود. جوان مسلمان را در همان روزهای اول خواندم؛ به رغمِ اطلاعات خیلی خوبی که از تمدن غربی و تمدن اسلامی داشت، نتیجه گیریِ ساده لوحانه ی دکتر نصر در فصل آخر حسابی توی ذوقم زد. دریای ایمان مشکل بود و برای همین خواندن اش تا روزهای اخیر به تأخیر افتاد.دریای ایمان

پروژه ی کتاب خیلی سرراست است: دو نوع فلسفه ی دین داریم: "واقع گرا" و "ناواقع گرا". ناواقع گراییِ دینی متضمن این اعتقاد است که مفاهیم دینی مثل مَلک، شیطان، دوزخ، خدا و حیات پس از مرگ هیچ یک مابه ازای عینی ندارند و همه مفاهیمی اسطوره ای اند که در طول تاریخِ دین، به کارِ حفظ انضباط روحی، معنوی و اخلاقی مومنان می آمده اند. ظاهراً دان کیوپیت و قوی تر از او، گوردون کافمن از بزرگان ناواقع گراییِ دینی اند و از آن طرف هم کسانی مثل جان هیک به شدت با این موضع مخالف اند. در مصاحبه ای که روزنامه ی نشاط سال ها پیش با هومن پناهنده، ویراستار کتاب انجام داده، پناهنده با اشاره به سر و صداهای برخاسته از انتشار دریای ایمان، گفته که در چاپ های بعدی نقدهایی از جان هیک، دکتر علی پایا و دیگران به کتاب اضافه می شود اما من در چاپ سومِ کتاب هم که اخیراً منتشر شده این نقدها را نیافتم. اگر کسی به خصوص از نقد دکتر پایا خبر یا نوشته ای دارد لطفاً مرا به آن ارجاع دهد.

خلاصه، کتاب، خیلی خواندنی است و پس از بررسیِ مختصرِ جهان بینی قرون وسطا، به ترتیب، ضرباتِ ناشی از رشد علوم طبیعی، علوم انسانی، نقد کتاب مقدس، مواجهه ی مسیحیت با ادیان دیگر و جنبش های دینیِ نو پدید را بر واقع گراییِ دینی بررسی می کند. دو- سه فصلِ پایانی، ضمن طرحِ نقدهای نیچه و ویتگنشتاین بر فکر دینی، پایانِ واقع گراییِ دینی را اعلام می کند و سعی دارد مفاهیم دینی را در افق تازه ای نگاه کند. به نظر من دریای ایمان کتابی است که ارزشِ بیش از یک بار خواندن دارد. به علاوه، چون کتاب حاصل برنامه هایی است که برای تلویزیون بی.بی.سی تهیه شده بوده، مطالب آن خیلی سخت نیست و اگر کسی مختصر دانش فلسفی داشته باشد می تواند از طرح داستان وارِ کتاب، بی نهایت لذت ببرد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:26  توسط امیرحسین  | 

یک اعتراف نامه + پاسخی به یک نظر

دریچه ی آشنایی من با دنیای فلسفه و الهیات، خواندن نوشته ها و آثار دکتر سروش بود و من از این جهت بسی خوشحالم. بسیار خوشحالم که آشنایی ام با این دانش ها و بینش ها از طریق سروش بود نه از طریق شریعتی یا مطهری یا دیگر متفکران دین اندیش( غیر دین اندیشان را نمی گویم چون من به مقتضای پرورشم در یک خانواده ی مذهبی یا به تعبیر بهترِ عبدالله: مکتبی) از ابتدا با اندیشه های دینی خو گرفته بودم). آشنایی ام با امور سیاسی هم از طریق بازرگان بود و من از این حیث هم نیکبخت بوده ام. حس می کنم به خاطر همین شکل ورود به ماجرا، کم کم یک لیبرالِ مذهبی از آب درآمدم. این لیبرال بودن از همان اول، فضای عقلیِ مرا پُر کرد. با این حال همان طور که چندین بار به دوستان نزدیکم گفته ام، تنها در ۳-۴سال اخیر بوده که اندیشه ی دنیوی و سکولار با زیربنایی دینی در سراسر وجود من شکل گرفته( اینکه این تلفیق چگونه شکل گرفته و آیا متناقض نیست را باید در جای دیگری توضیح دهم). این است که برخی کسان که پس از دوران دبیرستان من را ندیده اند و اخیراً گه گاه به من برمی خورند از اینکه به مراتب سهل گیرتر و روادارتر شده ام شگفت زده، برخی خوشحال و برخی ناراحت می شوند. از جمله، دوستان حزب اللهی من در دبیرستان، موقعیت کنونی ام را اصلاً نمی پسندند( همان طور که در مورد عبدالله با ذهنیتی به مراتب بدتر مدت ها است که چنین اند). من فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم که کاملاً آگاهانه لیبرال مَنِشیِ خودم را عمیق تر کرده ام و رواداری را اینک عمیقاً پاس می دارم. حرمت انسان را چنان دریافته ام که دوست دارم تکلیف کانتیِ « مدنظر گرفتن انسانیت به مثابه هدف و نه هرگز وسیله» را هرچه بیشتر در وجودم بپرورانم.

در این تغییرِ وجودیِ اصیل، گمان می کنم آشنایانم در دانشگاه، برخی دوستان نزدیکِ قدیمی و جدید، تجربه های اصیلِ وجودی در این سال های اخیر، برخی حوادث ناگوار که کثافتِ جزم اندیشیِ دینی را در آن ها آشکارا می دیدم و بالاخره تعالیم حکیمان و عارفان و قدیسان و فیلسوفان بزرگی از بودا و لائوتسه و محمد و غزالی و مولانا گرفته تا کانت و شوپنهاوئر و کی یر که گور ویتگنشتاین و نیچه و ... موثر، همدم و تسلا بخشم بوده اند؛ کسانی که محبت و لطفِ وجودشان را هیچ گاه فراموش نمی کنم.

در کنار روادارتر شدن البته از برخی جهات سخت گیرتر و حساس تر هم شده ام. کسانی که خود را اشراف زاده می پندارند و دیگران را خوار، تمسخر و اهانت به عقاید مذهبی/ غیرمذهبی دیگران کسب و کارشان است، خود را قیم دیگران می پندارند، کاریکاتوری از تعالیم دینی ساخته اند و آکنده از نکبت گناهان توبه ناپذیر، حکم شرعی برای این و آن صادر می کنند، در رفتار ( و نه در زبان، چون کسی چنین حرف سخیفی بر زبان نمی آورد) خود را مالکِ مُلک حقیقت می دانند توگویی خداوند بی پرده با آنان سخن گفته است، فضول های بی شرمی که می پرسند: « دیروز تو را با دختر/پسری دیدم. آن دختر/پسر کی بود؟» و تنها وظیفه شان را ارشاد و هدایت دیگران به راه راست می دانند و از تیرگی درون شان غافل اند، را به راحتی رها نمی کنم. باید پشتِ دست و توی دهان این ها زد تا انسانیت را به بازی نگیرند. من پیش تر به این مسائل بی توجه بوده ام اما اکنون نیستم.

گمان می کنم می دانم دوست محترمی که برای نوشته ی من درباره ی انتخابات، نظر گذاشته و واکنش عبدالله را برانگیخته و دیگر دوستان حزب اللهی ام که تغییرات انفسی مرا می بینند، پشت سرم چه می گویند. آنان دوستان من بوده اند و من به حرمت دوستی مان سخنانشان را همیشه می شنوده ام. نیت پاک برخی شان را هم ارج می نهم اما خُب، نیت پاک کافی نیست.

 باری، پس از این مقدمه ی طولانی، خدمت مرتضی خان هم عرض می کنم که من نه هیچ گاه برای خاتمی سینه چاک کرده ام( اینکه هیچ؛ هیچ وقت از او زیاد خوشم هم نمی آمده!) و نه در حسرت ریاست جمهوری معین هستم( گرچه به خاطر علاقه ام به منافع همنوعانِ هموطنم به او رأی دادم). آن تحلیلِ "قوی شدن مدرنیته به خاطر انتقادهای سنتی ها" و ربطش به رأی دادن من و تقویت جمهوری اسلامی را هم از جنس ربط ماست به دروازه می دانم( گذشته از اینکه اصلاً همان ادعای اولش سخن بسیار خامی است!). هیچ وقت هم انتظار ندارم که همه ی مشکلات حل شوند که زمانی به خاطر حل نشدن شان بخواهم خودکشی کنم. یک بار شیخ ما گفت که دینداری تو در حد همان سجاده ات است. من که سجاده پهن نمی کنم و البته خوشحالم که او در این حد مرا دیندار خواند ولی همان موقع گفتم که من همین دینِ کوچولو را که هستی را رازآلود جلوه می دهد، بیشتر دوست دارم. حالا هم می گویم که من از سرشت جهان انتظار ندارم که همه ی مشکلات را حل کند. بسی خوشحالم که تاریخ را زیاد دوست دارم و زیاد می خوانم و همین تاریخ یادم داده است که زیادی جدی اش نگیرم. از این دست ادعاها زیاد شنیده ام.  تاریخ را بخوانید! پر از شوخی است!

امیدوارم این یادداشت کسی را نرنجاند. خواستم هم در بازی یلدا شرکت کنم و به نوعی پاسخ ِخواستِ رضای عزیز را داده باشم و هم احساساتم را راجع به برخی مسائل بیان کنم. پس از این هم شاید در این زمینه چیزهایی نوشتم و یادی هم از گذشته ها کردم.

 

 

 

* نظر مرتضی درباره ی یادداشت قبلی من:

سلام
اول باید بگم این عبدالله هم که زود جو گیر میشه و همه چیز را می عالی بود .مثل اینکه متوجه نیست این مطلب خیال بافیهای یک فیلسوفه.
امّّا یک نکته ساده برای تو امیر حسین,تا حال فکر کردی با رای دادن به هاشمی چی کار می کنی؟یا حتی با رای دادن به معین ؟من بهت میگم رای صندوقهای جمهوری اسلامی را زیاد می کنی .ما که بدمون نمی آید خدا خیرت بده.یادت باشه همونتوری که انتقاد سنّّتیها از جامعه مدرن ّموجبا ت امنیت مدرنیته را فراهم می کنه کار شما هم دقیقا همین کار را می کنه حالا اگر باز هم فکر میکنی رای دادن بهتره خوب رای بده .اما حرف آخر:
یه روزی تو برای خاتمی سینه چاک بوی و من برای امثال ناطق ،امروز تو در حسرت معین هستی و من در آرزوی قالیباف ولی یادمون باشه که فقط با آمدن یک نفر مشکل همه مردم دنیا حل می شه و آن هم کسی نیست جز یوسف زهرا (س) حالا اگر حرفم را قبول داری که دعا کن بیاد و اگر هم که نه من توصیه میکنم که خود کشی کنی چون دیگه هیچ دریچه و روزنه امیدی در مقابلت نداری وپس دیگه بدون امید زندگی چرا؟آیا مرگ بهتر نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 20:51  توسط امیرحسین  | 

این یا آن؟!

از من می پرسند که رأی می دهی یا نه؛ من برای این سوال، جواب مشخصی ندارم. به نظر من اگر دکتر معین در انتخابات پیروز می شد قضیه فرق می کرد. آن موقع من می گفتم حتماً باید رأی داد چون راه مبارزه ی مسالمت آمیز از درون صندوق رأی می گذرد و معین برخلاف خاتمی که کلی گویی می کرد و تندترین سخنانش، هارت و پورتی خنده دار بیش نبود، صریح تر بود و قاطع تر و می شد از طریق او مبارزه ی سیاسی را جدی تر و مستقیم تر کرد. اما الان اوضاع فرق می کند. چند شب پیش به کسی می گفتم که به اصطلاحِ کانتی، شرکت در انتخابات یا تحریم آن، موضوعی جدلی الطرفینی است؛ هیچ یک را نمی توان اثبات کرد( شاید به دلیل بی هویتی و غیرمنتظره بودن تاریخ!). افزون بر این، به این طیف از اصلاح طلب ها هم چندان نظر خوبی نداشته و ندارم.

به هرحال با دو تئوری مواجه هستیم: یکی مبتنی بر امکان فتح گام به گام نهادهای قدرت با حرکتی افتان و خیزان است و بنابراین حکم به شرکت در انتخابات می کند و دیگری می گوید که هرگز چنین نمی شود و می توان با استفاده از فرصت هایی که از طریق فشارهای خارجی به وجود می آید و کاهش مشروعیت حکومت، کار را به جایی رساند که محمدرضا شاه در طول سال 1356 قدم به قدم عقب رفت و به آنجا رسید. آن موقع البته کسی حرف بازرگان را نشنید که به جای خشونت می توان سلسله ی پهلوی را گام به گام با نفوذ در مراکز قدرت، کنار گذاشت. این که کار این تئوری به جاهای باریک بکشد(خشونت و درگیری خونین/هجوم نظامی خارجی/ ساخت و پاخت حکومت با قدرت های خارجی و ...) اصلاً بعید نیست و این نقطه ی ضعف اش است. تئوری اول هم زیادی خوشبین است؛ راهِ آن گونه حرکت اصلاح گرایانه هر لحظه تنگ تر می شود(و این یعنی آرام آرام و بی اراده به سوی تئوری دوم رفتن). مثلاً فکر می کنید بعد از کودتای 1332 و بدون فشارهای گروه های رادیکال به حکومتِ پهلوی، امکان داشت که جبهه ی ملی یا نهضت آزادی که دقیقاً شرایطی مانند اصلاحاتچی های امروز را داشتند، کاری از پیش ببرند؟ شاه که عاقبت دکتر امینی را هم تحمل نکرد! ضمن اینکه به نظر من هرکس تئوری اول(مشارکت در انتخابات) را بپذیرد، بی برو برگرد باید هم در انتخابات مجلس رأی دهد هم در خبرگان و هم در شوراها. چون نتیجه ی پیشبرد منطقی آن تئوری همین می شود؛ اگر قرار است به درون ساختار نفوذ کنید، باید از همه طرف حرکت کنید تا بالاخره منفذی پیدا شود.

باری، بالاخره چه کنیم؟ من جداً پیشنهاد مشخصی ندارم. تئوری اول را می پسندم چون از خشونت به دور است و نمی پسندم چون زیادی خوشبینانه است؛ تئوری دوم را می پسندم چون واقع نگرتر است و نمی پسندم چون امکان ناکارآمدی و خطرات مهیب اش بیشتر از اولی نباشد، کمتر نیست. با این حال فکر می کنم در هر سه مورد رأی بدهم: در شوراها به لیست اصلاح طلب ها، در خبرگان به 4-5 نفر مثل هاشمی و هاشم زاده ی هریسی و شاید حسن روحانی و یکی-دو تن دیگر و در مجلس هم شنیده ام کسانی هستند مثل سهیلا جلودارزاده که شاید نام هم او را بنویسم. با این حال دور نمی بینم که دیگر چنین "انتصابات" هایی را وقعی ننهم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 23:0  توسط امیرحسین  | 

تازگی ها دیدن تلخی ها سخت آزارم می دهد. فیلم های تلخ، تصاویر تلخ، رویدادهای تلخ، همه سخت برایم آزاردهنده شده اند. نه اینکه قبلاً آزارم نمی دادند؛ نه! آن وقت ها هر تلخی ای می آمد و کمی در جلوی ذهنم می ماند و بعد می رفت پسِ پشتِ ذهنم؛ حالا نمی رود. همین نزدیکی ها می ماند و آزارم می دهد. هرچه می خواهم از خودم فرار کنم نمی شود. بیماری، پیری، مرگ، فقر، بی اخلاقی و اخلاق نترسی( چیزی  شبیه به "خدا نترسی") دیوانه ام می کند. حالم بد می شود؛ جوری که این حال روانی بد، جسمم را به نحو عجیب و شگفت آوری متأثر می کند: گُر می گیرم؛ حس می کنم دندان هایم دانه دانه از هم سوا می شوند و می خواهند از دهانم دانه دانه بریزند بیرون؛ انگاری قلبم می خواهد مجرای تنفسی ام را مسدود کند و نفسم را بند آورد؛ معده ام در هم می پیچد؛ طاقت از کف می دهم. آقاجون که مُرد، آن معلم خوش طینت می گفت خداوند نعمتی داده که "نسیان"اش می نامند؛ دوست داشتم و دارم که باورش کنم اما چه کنم که اگر نسیان هم نعمت باشد، باری، حس می کنم دارم از دست می دهم اش. چه تراژدی ای است! طبیعت ات هم دربرش می کشد و هم می خواهد که فراری اش دهد. سوگمندی را می خواهی و هم التیام را؛ نه گزیری از یکی داری و نه گریزی از دیگری.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:24  توسط امیرحسین  |