ناله را که دیگر نمی شود نوشت
۱. می خواستم وبلاگ را بفرستم روی هوا. این اواخر، زندگی باز داشت رویه ی کثیفش را نشانم می داد. احساس بدی داشتم. جایی ایستاده بودم در میان طوفانی سهمگین و فقط داشتم گریه می کردم. کاری نمی توانستم بکنم جز گریه کردن. زندگی ام باز در سراشیبی افتاده بود. احساس عجز بدی داشتم. در چنین شرایطی چه می توانستم بنویسم؟ گریه را که دیگر نمی شود نوشت؛ می شود؟
۲. وبلاگ نویسی با نام واقعی کار راحتی نیست. اگر قرار بود آدم با نام واقعی به کسانی فحش بدهد و رویش می شد یا زورش می رسید، می رفت جلو و فحش شان می داد. وبلاگ را شاید برای این هم ساخته اند که اگر زورت نمی رسد یا رویت نمی شود به کسی یا کسانی فحاشی کنی، عقده هایت را بی نام و نشان روی صفحه ی وُرد بریزی. وقتی با اسم واقعی می نویسی دیگر دچار خودسانسوری می شوی؛ نه خاطراتت را می توانی بنویسی نه فحش هایت را ردیف کنی نه از احساسات پنهانی بنویسی که گاهی برایت آشکار می شود. خُب، اگر قرار نباشد این ها را بنویسی، پس دیگر وبلاگ برای چه؟ حرف های معمولی را که همه جا می شود گفت! اما اگر بی نام و نشان بنویسی چه؟ هیچ! احتمالاً هرگز جدی گرفته نمی شوی. دلیل اش هم واضح است: وقتی جرأت ابراز وجود نداری، لطفاً زِر هم نزن!
۳. راجع به دوست و فامیل و آشنا و خودت که نمی توانی بنویسی، راجع به مملکت درِ پیتِ به باد رفته ات چی؟ این یکی که دیگر تکلیفش معلوم است!
۴. نوشته های خوب در اینترنت کم نیست. چه لذتی دارد که وقت دیگران را بگیری وقتی می شود آن ها بروند و چیزهای دیگری بخوانند که بیشتر به درد شان می خورد؟
۵. این وبلاگ فعلاً به روز نمی شود. دوست دارم بیشتر فکر کنم. ممکن است سعی کنم وبلاگ نویسیِ بی نام و نشان را تجربه کنم. اگر این کار را کردم و دیدم به دردم نمی خورَد، برمی گردم همین جا. بالاخره نمی شود که اصلاً ننوشت؛ می شود؟




به ولایت فقیه" توجه کنید. باری، نوگرایان می گفتند احادیث در میان ما به مرور بر قرآن رجحان یافته اند به خصوص آنکه بسیار بیش از قرآن به کارِ ساختن دنیا می آیند و این ناخودآگاه آن ها را در چشم ما عزیزتر کرده است.

